EN fa

«از پزشکی تا ادبیات؛ راهی که فانی برگزید»

 | تاریخ ارسال: 1404/9/30 | 
یادداشت دکتر رضا ماحوزی عضو هیئت علمی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، در روزنامه اعتماد ۳۰ آذر ۱۴۰۴
به گزارش روابط‌عمومی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، یادداشتی از دکتر رضا ماحوزی عضو هیئت علمی این مؤسسه درباره‌ استاد کامران فانی در مورخ ۳۰ آذر ۱۴۰۴ در روزنامه اعتماد به چاپ رسیده است.
در بخشی از این یادداشت می‌خوانیم: 
می‌دانستم که یکی از نزدیک‌ترین دوستانش، و شاید حتی نزدیک‌ترین دوستش، استاد بهاءالدین خرمشاهی بود. در یکی دو مهمانی شاهد صمیمیت بی‌شائبه و دوستی غبطه‌برانگیز میان آن دو بودم، و به‌رغم این می‌دیدم که از بسیاری جهات نه‌تنها هیچ شباهتی به هم نداشتند بلکه حتی نقطۀ مقابل هم بودند. یکی به جد و طنز تحذیر می‌داد که امان از «آن تلخ‌وش که صوفی اُمَّ‌الخبائثش خواند»، و دیگری به جد و طنز تسخر می‌زد که «اشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَه العَذارا»! به قول خود فانی چه فایده‌ دارد آدم با کسانی دوست باشد که عیناً شبیه به خودش باشند. به باور او دوستان باید چنان متفاوت باشند که شخصیت یک‌دیگر را تکمیل کنند، و به‌نظرم اوج آزادگی و رهایی نیز در همین شیوۀ سلوک نهفته است. خواندن بخشی از خاطرات فانی که در آن به دوستی‌اش با خرمشاهی نیز اشاره کرده خالی از لطف نیست («جشن‌نامۀ کامران فانی»، در: بخارا، به همت علی دهباشی، ۱۳۹۵، فروردین و اردیبهشت، شمارۀ ۱۱۱، ص ۱۰۹-۱۱۰):
«... در سال ۱۳۴۱ دیپلم طبیعی گرفتم و در همان سال در کنکور شرکت کردم و در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. ولی شور و شیفتگی و هوش و حواسم متوجه ادبیات بود. وقتی از دانشکدۀ پزشکی پایین می‌آمدم و به کنار دانشکدۀ ادبیات می‌رسیدم، بی‌اختیار وارد آنجا می‌شدم. در جعبۀ اعلانات چشمم به نام درس‌ها و استادان ادبیات فارسی می‌خورد: جلال‌الدین همایی، بدیع‌الزمان فروزانفر، پرویز خانلری، ذبیح‌الله صفا، مسحور و مجذوب می‌شدم. سرانجام تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. سال سوم پزشکی بودم که دومرتبه کنکور دادم و قبول شدم. وقتی برای اسم‌نویسی به دانشکدۀ ادبیات رفتم، مأمور ثبت نام گفت: شما در کنکور نفر هفتم شده‌اید و می‌توانید به دانشکدۀ پزشکی بروید، چرا اینجا آمده‌اید؟ گفتم این رشته را دوست دارم. گفت اشتباه می‌کنید، حاضر نبود اسم مرا بنویسد. سرانجام کارت دانشجویی‌ام را نشانش دادم و گفتم من دانشجوی سال سوم پزشکی هستم. درحالی‌که سرش را تکان می‌داد با اکراه اسم مرا نوشت. در همان سال همشهری همدل و همزبانم بهاءالدین خرمشاهی نیز از رشتۀ پزشکی دانشگاه جدیدالتأسیس ملی کوچید و به دانشکدۀ ادبیات آمد و از آن پس دوستی و مهری میانمان آغاز شد که گذشت زمان جز بر ژرفای آن نیفزوده است.»
در آن سال‌ها آرزوی هرجوانی ورود به رشتۀ پزشکی بود، و این‌که رشتۀ ادبیات فارسی در آن ایام از چنان جذابیتی برخوردار بود که می‌توانست حتی قبول‌شدگان رشتۀ پزشکی را هم به سوی خود جلب کند، واقعاً که حیرت‌آور و تأمل‌برانگیز است. امیدوارم باز روزگاری فرابرسد که همان رونق و جذابیت به دانشکده‌های ادبیات باز گردد، زیرا یقین دارم چنین اتفاقی مایۀ بقا و ضامن دوام هرچه بیشتر فرهنگ ما ایرانیان خواهد بود!




CAPTCHA
دفعات مشاهده: 113 بار   |   دفعات چاپ: 24 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر